تبليغاتX
ایــــوان مهــــتـاب

ایــــوان مهــــتـاب

همه در چشمه ی مهتاب غم از دل شویند امشب ای مه تو هم از طالع من غمگینی

لحظه’ آشنایی ........

 

من با نگاه تو تمام لحظه ها را حس میکنم

 

من از نگاهت هزاران شاپرک را پرواز میدهم

 

به سوی من بیا دیوار فاصله ما از من تا خداست

 

می دانم که شکستن آن عشقی می خواهد...

 

از ما تا عرش آسمان...از ما تا انتها...

 

شاید با تو و قلب کوچکم و عشق بزرگمان دیوار

 

فاصله ها خرد شود...

 

به سوی من بیا پروانه ها ما را تا خدا می برند

 

من برای تو شعری از جنس بلور می سازم

 

شعری به بلندای زمان سپیده ی طلوع...

 

از جنس تمنا ونگاه...من تو را می خوانم

 

********************

 

لحظهء آشنایی مثل یک مهتاب بود

 

در پس این کوچهای تیره ام شبتاب بود

 

از غروبی که به قلبم گل نشاندی گل من

 

قلب من با یاد تو هر لحظه ای بی تاب بود

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آذر 1384ساعت 2:22  توسط محمد جهانبخشی  | 

منوچهر نوزری...........

منوچهر نوذري‎ درگذشت‎
12:51:36 ب.ظ
تهران‎ ـ منوچهر نوذري‎ هنرمند بـا سـابقـه‎ تئاتر, سينماو تلويزيون‎ بـه‎‎ علـت‎ عـارضـه ريوي‎‎ و عفونت‎ كـليـوي روز چهـارشـنبـه‎ در بيمارستان‎‎ مدرس‎ تهران درگذشت‎.
نوذري‎‎ از پيشكسوتان‎ عرصه‎ بازيـگـر,ي دوبلاژ و مجري‎ در عرصه‎ سينما, تلويزيـون‎ و تئاتر, فعاليت‎ هنري‎ خـود را از سـال‎ 1332 آغاز كرد.
وي‎ از سال‎ 1338 وارد سينما شـد و در فيلم‎ هايي‎ چون‎‎ "امير ارسلان نامدار","گوهر شب‎ چراغ" ,"خيالاتي‎‎" و به‎ تازگي در " چنـد مي‎‎گيري‎ گريه‎‎ كني" و مجموعه مختلف‎ تلويزيوني‎ مانند "كوچه‎ اقاقيا" نقش‎ آفريني‎ كرده‎ است
+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آذر 1384ساعت 23:53  توسط محمد جهانبخشی  | 

کاشکي در کوچه هاي کودکي گم مي شدم
هم صداي قاصدک هاي تکلم مي شدم

مي نشستم زير آواز سپيد چلچله
بار ديگر خيس باران ترنّم مي شدم

زندگي را مي دويدم تا فراسوي اميد
تا که در چشم تماشا يک توهّم مي شدم

آرزو مي چيدم از رنگين کمان شاپرک
ناگهان در جنگل پروانه ها گم مي شدم

مي تکاندم غم غبار اشک را از چشم دل
مهربان ، همبازي عشق و تبسم مي شدم

کوچ مي کردم ازين تنهايي خاکستري
بي ريا همسايه ي لبخند مردم مي شدم

کودکي آن سوي حسرت چشم در راه من است
کاشکي در کوچه هاي کودکي گم مي شدم

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آذر 1384ساعت 23:52  توسط محمد جهانبخشی  | 

همیشه دوست دارم .... اشتباه نکن

دوستت دارم،        I love you
چون بیش از هر کیش و آیینی        Because you have done
به رویش من یاری رسانده ای.          More than any creed
فراتر از هر سر نوشتی،          Could have done
شادی را به من ارزانی داشته ای.          To make me good
این همه را هدیه داده ای،            And more than any fate
بی هیچ تماسی،کلامی یا اشارتی.         Could have done
به این کار توانا گشته ای،         To make me happy.
چون خود بوده ای،           You have done it
شاید دوست بودن در نهایت به این معنا باشد.             Without a touch
+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آذر 1384ساعت 23:39  توسط محمد جهانبخشی  | 

نرووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو

      روزي كه دلم پيش دلت بود گرو                      دستان مرا سخت فشردي كه نرو

 روزي كه دلت به ديگري مايل شد                    كفشان مرا جفت نمودي كه برو

 

          Upgrade your email with 1000's of emoticon iconsUpgrade your email with 1000's of emoticon iconsUpgrade your email with 1000's of emoticon iconsUpgrade your
 email with 1000's of emoticon icons              

تو چه ساده ای و من ، چه سخت
تو پرنده ای و من ، درخت.
آسمان همیشه مال توست
ابر، زیر بال توست
من ، ولی همیشه گیر کرده ام.
تو به موقع می رسی و من،
سال هاست دیر کرده ام.
 
Upgrade your email with 1000's of emoticon iconsUpgrade your email with 1000's of emoticon iconsUpgrade your email with 1000's of emoticon iconsUpgrade your email with 1000's of emoticon icons 
براي تو نوشتم كه بيايي و بخواني اما نه تو و نه هيچكس نخواهد دانست كه من براي تو نوشتم و همچنان شعرم ناخوانده باقي خواهد ماند اما من باز هم براي تو خواهم نوشت
night alone girl 
 
+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آذر 1384ساعت 23:29  توسط محمد جهانبخشی  | 

برگزیده ای از حرفهای بزرگان
 
انسان باید از گذشته رها شود و از میان راه هایی که به او ارائه  می شود ، بهترین را برگزیند .
فقط كفش ميداند كه جوراب سوراخ است يا نه!
امروز همان فردايي است كه ديروز اينقدر منتظرش بودي
انديشه كردن كه چه بگويم به از پشيماني است كه چرا گفتم
برتري نماز اول وقت به نماز اخر وقت ماننداخرت است بر دنيا
غم هايت را جار نزن ، چون همين دردهاي روزگار است كه تو را همچون يك خمير شكل مي دهد و بزرگت مي سازد
ما نمي توانيم ديروز را تغيير دهيم ولي مي توانيم فردايمان را با امروز بسازيم
بهره ما از زندگي به اندازه عشقي است كه ايثار مي كنيم نه به اندازه معشوقي كه بدست مي آوريم
عاشق واقعي كسي است كه معشوق خود را آزاد مي گذارد تا خودش باشد . در عشق اجباري نيست . عشق يعني امكان انتخاب به معشوق دادن . براي آنكه كسي يا چيزي را بدست آوري رهايش كن  !
احتیاط باید کرد همه چیز کهنه می شود و اگر کمی کوتاهی کنیم،عشق نیز
اهداف و آرزوهايت را با توجه به آن چه كه ديگران با اهميت تصور ميكنند، تعيين نكن، زيرا فقط تو ميداني كه چه چيزي برايت بهترين است.
گوش کردن را یاد بگیر ، فرصت ها گاهی به آهستگی در می زنند
اينكه من دست خالي به سوي مردم دراز كنم و كسي چيزي در آن نگذارد بدبختي نيست. بدبختي اين است كه من دست پر به سمت مردم دراز كنم و كسي چيزي از آن برنگيرد
چرا در جستجوی محبت هستید،خود خالق و باعث محبت باشید.
+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آذر 1384ساعت 23:18  توسط محمد جهانبخشی  | 

پروانه خیال..........

 

پروانه خيال
وقتي شبيه آينه ها مهربان شدي
من يك ستاره ماندم،تو كهكشان شدي
غمگين و دلشكسته به راهت نشسته ام
از آن شبي كه خاطره اي بي نشان شدي
با من سخن بگو كه منم آشناي تو
اي آشنا كه با دل من همزبان شدي
مي بينمت كه پشت تن بوته هاي ياس
پروانه خيال مرا آشيان شدي
وقتي نشست مهر نگاهت به جان من
چو عشق در خزان دلم جاودان شدي
 
 
امشب مي خواهم راز سر نوشتم را از نورهاي سپيد
 
مهتاب بپرسم،مي خواهم عاشق ترين ستاره قلبم
 
را در وجودم بيابم و آوازم را با تارهاي دلنشين
 
عشق طنين انداز كنم،گمگشته من در مرزهايي
 
دور از دلتنگي پرسه مي زند،اما افسوس كه ترديد
 
من دريايي است بي كران كه موجهايش حاصل
 
سيل اشكي است در غروبهاي دلتنگي.ياد تو در
 
همه شبهاي من مي درخشد،وقتي به افقهاي روبرو
 
نگـاه مي كنـم نـور تـو را مـي بـينم كـه حـتي
 
گمنام ترين قسمت هاي زمين را روشن كرده است.
 
 
 
خسته ام،انگار صد سال پیاده راه آمده ام.انگار صد سلسله کوه
را روی شانه های نحیفم حمل کرده ام.انگار هزار سال است که
پلک هایم نبسته ام. خسته ام، آنقدر خسته که نام خود را هم
فراموش کرده ام وهیچ یادم نیست که اولین بار کدام گل را
بوییده ام.من شکل سنجاقکی را که در کوچه کودکی بو سیده ام
از یاد برده ام. خسته ام،انگار این جاده های سرد و خاکی
پاییز تمام شدنی نیست،از دست زمین و آسمان دلگیرم و از
درختانی که بر من سبز شده اند،گلایه مندم،خسته ام نه آنقدر
که نتوانم تو را دوست داشته باشم و از کنار نفسهای گرمت
بی اعتنا بگذرم،بگو،چقدر به انتظار بنشینم که زمان از من
عبور کند وستاره ها شاهد خاموش شدن تک تک فانوس های
قلبم باشند؟چقدر پیراهن کدرم را در چشمه آرزوها بشویم و
روی طناب دلواپسی پهن کنم؟اگر شوق رسیدن به دستهایت
نبود،هیچ گاه آغوشم را نمی گشودم واگر صدای گوشنواز
تو نبود،از گوشه تنهایی بیرون نمی آمدم،اگر شوق دیدن
چشمهایت نبود، هیچ گاه پلکهایم را بیدار نمی کردم و اگر
نسیم حرفهایت نمی وزید،معنای جهان را نمی فهمیدم....
خسته ام، اما نه آنقدر که نتوانم هر روز به با شکوه ترین
قله زندگی بایستم وهمراه با ستاره ها و خورشید به تو
سلام کنم.
  
+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آذر 1384ساعت 23:15  توسط محمد جهانبخشی  | 

بیا که تنها نگاهم به دنبال توست
 
ای نازنین یار
 
 
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آذر 1384ساعت 1:32  توسط محمد جهانبخشی  | 

اشعار آسمانی ............

اگردورم ز دیدارت دلیل بی وفایی نیست

 

وفا آن است که نامت راهمیشه بر زبان دارم

 

*************************

توکیستی که من اینگونه بی تو بی تابم

 

شب ازهجوم خیالت نمیبرد خوابم

 

***************************

هرموقع احساس کردی نمیتونی گناه کسی رو ببخشی بدون که این از

 

بزرگی گناه او نیست بلکه از کوچکی قلب توست.

 

***************************

گریه کن حالا از هم باید جدا باشیم

 

بشینیم منتظر معجزهء  خدا باشیم

 

گریه کن سبک میشی روزای خوب یادت میاد

 

گرچه تو تقویمامون نیست اون روزا  زیاد

 

گریه کن برای قولی که بهش عمل نشد

 

واسه مشکلاتی که بودشو هستو حل نشد

 

گریه کن چون اون روزا دیگه تکرار نمیشه

 

دلامون به سادگی دیگه اقرار نمیشه

 

گریه کن بزار تموم عقده هات شسته بشه

 

حق داره آدم یه وقتا از خودش خسته بشه

 

گریه کن واسه همه برای خود برای من

 

توی بارونی ترین ثانیه ها حرفاتو بزن

 

گریه کن تا آینه شه باز اون چشای روشنت

 

واسه موندن لازمه فدای گریه کردنت

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آذر 1384ساعت 1:8  توسط محمد جهانبخشی  |