تبليغاتX
ایــــوان مهــــتـاب

ایــــوان مهــــتـاب

همه در چشمه ی مهتاب غم از دل شویند امشب ای مه تو هم از طالع من غمگینی

 

 

احساست نسبت به این چیه؟

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آذر 1384ساعت 20:46  توسط محمد جهانبخشی  | 

 

با دیدن این عکس چه حسی پیدا مکنی؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 1:57  توسط محمد جهانبخشی  | 

به نامه شادی بخش دلها .........

 


بنام شادی بخش دلها

****************

بازم يه بهونه ی اساسی پيدا کردم که ارزش اشک ريختمو داشته باشه .آره ... واقعا به اشکش

می ارزيد. وقتی تمام بهانه هامو کنار هم گذاشتم ، ديدم ابرای دلم ، دوباره دستاشونو به هم گره کردن يه جوری رفتن تو هم که ديگه نميشد تيکه هاشو از هم تشخيص داد .

فقط يه ناخنک کوچولو برای درست کردن يه سيلاب کافی بود . هميشه وقتی بارون با قطره های درشتش می باره، آدم فکر ميکنه اين بارون اگه همينطوری بياد ، همه جارو آب می بره ، اما بارونای اينطوری معمولا زودی بند ميان .

با خودم گفتم وای ايندفه ديگه کارم تمومه . اگه همينطوری بباره که تمامه دلمو آب ميبره . ولی مثله همون بارونه زودی تموم شد . اما ابراش تمومی نداره .بازم منتظره يه بهونه و يه تلنگر کوچيکه . دفعه ی اولش که نيست ،کاره هميشگی شه . هميشه نم نمه بارونی ازش می باره .تقريبا هر شب این طوریه .

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 1:48  توسط محمد جهانبخشی  | 

آبی عشق ....

 

باز هم سلامی به وسعت آبی عشق

کاش روزی بار دیگر تو را پیدا می کردم

مثل شاخه گلی. تو را از شاخه جدا می کردم

عمریست که من قصه عشق تورا می خوانم

ساده گویم:من ازاین عشق تورا می خواهم

به یاد آن شب که تورا در خواب می دیدم

این روزها دلم را درعشق تو اسیر می بینم

گر چه بین من وتو فاصله هاست.اما می دانم

تا ابد برای دیدن روی ماهت منتظر می مانم

از غم ندیدنت گاه گاهی برای خود می گریم

به حال و روزعجیب خود شب و روز می خندم

چگونه گویم که تو را من دوست می دارم

و برای وصال تو گل امید را در سینه می کارم

عزیزم خواستی بیا . من به تو قولی می دم

هرچی بگی.هر چی بخوای.من برات همون می شم

تورو خوب می شناسمت.تو همونی که می خوام

هر جا باشی.هرجا بری.من به دنبالت می آم

ای همه وجود من.آخرش بدون تومن می میرم

در خیال خام خود تو را همیشه کنارخود می بینم

خدای من:منو ببخش.اما ازت کمک می خوام

من ازتوی مهربون عشقم یعنی مهتاب رومی خوام

مهتاب من یه روزمیاد.این رومن خوب می دونم

برای دیدنش تو این روزها لحظه شماری می کنم

تمام مشکل من این است که گاهی می گویم

روزی من را نخواهد وبگوید: من بدون تو می مانم!!!!!

آن روز است که دیگر زنده نمی مانم


+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 1:29  توسط محمد جهانبخشی  | 

حسادت .......


حسادت

حسادت می کنم به رنگ ديوار، وقتی اتفاقی سايش بدنت به پوستش را حس می کند.
حسادت می کنم به آفتاب، وقتی با نوازش آرام پوستت به تو گرمی ميبخشد.
حسادت می کنم به برگ گياه، وقتی در گلدان آرام گرفته و حرکت تو از کنارش او را هيجان زده می کند
و بی تاب و چرخان.
و حسادت می کنم به پدرت، وقتی در زير نور گرم به او لبخند ميزنی.
و به مادرت هم، وقتی چند لحظه پيش از خواب به ياد تو لبخند ميزند.
و به رختخوابت که همه روز به هم آغوشی شبت پريشان و بهم ريخته است.
و به فرش که چند تار مويت را ميان پرزهايش نگه ميدارد و به سادگی هم پس نمی دهد.
و به اتاقت که لذت بودن با تو را هميشه می چشد.
و به آينه ات که هر روز گرمی نگاهت را حس می کند .
و به کوچه ات، درختهای باغچه ، چشمهايت وبه خودت، به خدايت و به اين قلم که از تو گفت.

وبه تمام چیزها و کسانی که با تو درارتباطند حسادت می کنم .

من حتی به مرجان نیز حسادت می کنم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 1:22  توسط محمد جهانبخشی  |